یادمه داشتی از همه ی بچه هایی که دوست مشترکمون بودن دوری میکردی که مبادا یاد من بیوفتی!!

حالا چی شده که تو این همه دوستا رفتی سراغ فواد و شیما؟؟؟ اونم کسی که خودت میدونی چیکار کرد باهامون. برام سواله ساناز

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 7:27  توسط | 
داره تولدت میاد و من فقط میتونم از دور، دوی که شاید هیچوقت دیده نشه بهت تبریک میگم.

تولدت مبارک عشق اول و همیشگی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 12:55  توسط | 
دلم گرفته. آخ که چقدر شونه هات برام مرهم بود و من قدرشو ندونستم. حالا باید جفتمون یه عمر با خاطره ی یه زندگی ای که میشد رویایی بشه اما هیچ وقت نشد زندگی کنیم!!! ای کاش....

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 9:57  توسط | 
الان کم کم داره سومین سالی میشه که تولدت کنارت نیستم. 

هرجا هستی شاد و خوشحال باشی عشق قدیمی. اینو بدون که هیچ چیز اولین عشق نمیشه

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 12:32  توسط | 
دلم تنگته. کاش میشد فقط یبار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 11:36  توسط | 
bazi vaghta vaghti un emailaye to o meysamo mikhunam halam az khodam beham mikhore. inke asheghe kasi shode boodam ke ba yeki dige mitunest enghad rahat beshe tu zamani ke man boodam vaghean aziatam mikone. man khoord shodam, amma in ehsase ghavi hanoozam behet vabastegi dareo delam barat tang mishe. cheraaaaaaa????????????????

hanoozam baram mohemmi sanaz, toro nemidoonam. amma harchi ke hast midoonam toam too vojoodet ye kuchyulu az in hes vojood dare, motmaennam

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 13:2  توسط | 
الان چند وقته که میگذره. 

میدونی چند وقته ندیدمت؟ هنوزم دلم برات تنگ میشه و هر چیز و هر جا که میرم تورو یادم میاره. 

+ نوشته شده در  شنبه سوم خرداد 1393ساعت 7:12  توسط | 

سختخ. سخته وقتی دوری از عشقت و مثلا داری خودتو سرگرم میکنی و الکی میخندی تو اوج خنده یاد نگاه تو بیفته آدم و باز جلوی خودشو بگیره. سخته یه تیکه از جونشو ، یه قسمت از زندگیشو آدم بکنه و بندازه دور. وقتی دلم این روزا تنگ میشه فقط کلافه میشم و هیچ کاری از دستم برنمیاد. شاید باید میرفتم. اما هرجا که باشم یا برم آسمون همین رنگه و عشقت تو دلم میمونه.

دلم برات تنگه عزیزم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 9:6  توسط | 
این روزها ،

یک عالمه دروغ بافته ام

یک عالمه به خودم وعده وعید داده ام

دیگر خودم هم،خودم را باور ندارم....

بخاطرت خودم را فریب میدهم....

همه ی "نبایدها" را "باید" کرده ام

این روزها،

فقط دروغ هایی که به هم تحویل میدهیم

مرا آرام میکند....

میدانی،

واقعیتها درد داشتند...

و من دیگر طاقتشان را نداشتم.

من هم با تو همقدم شدم،

همان "کوچه ای" که تو همیشه از آن عبور میکنی.

و ،فهمیدم اینجا دروغ ها شیرین ترند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 9:5  توسط | 

من جا ماندم؛

از همسر بودن،

پدر بودن،

از هر چه عاشقانه...

من جا ماندم از دوست داشتن هاااااا...

از هر چه خواستنی...هر چه آرزو.....

ازسرنوشت جا ماندم...

من حتی "حق" هم نداشتم،

من را شاید "خدا" ندید...

شاید هم من "اشتباه" خدا بودم.

شاید من لایق هیچ چیز نبودم.

برای همین است که،

       من از همه دنیااااا جا ماندم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 9:3  توسط | 

به چه درد میخورد آمدنتان...

وقتی همه روزهایی که برایم رقم میزنید شبیه هم هستند

برای چه می آیید؟؟

فقط بیهوده روی هم تلنبار می شوید،

این ثانیه ها،

این روزها،

و این سالهاااا...

به چه درد من میخورند!؟؟

وقتی همه پوچند...

خدایا من این روزها را هم از تو نمیخواهم

مثل خیلی چیزهای دیگر که ندادی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 9:1  توسط | 
گاهی وقتا تو زندگی ، هز یه جایی ، از یه نفر به بعد، دیگه همه چی تموم میشه و دیگه هیچی مهم نیست. دیگه زندگیت اون چیزی که باید باشه نیست. هیچ چیزی رنگ و بوی اون احساس اولیه رو نداره. وای که چقدر سخته خدا.

فقط صبر و صبر و صبر.

کاش میشد ...........

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 10:37  توسط | 

مریضم . . .

چشمهایم درد می کند . . .

تب دارم . . .

اینهمه صغری کبری چیدن نمیخواهد

تو نیستی

دارم می میرم !

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 9:37  توسط | 

نمیدونی چقدر دیوونه وار دوست دارم. حتی خودمم فکرشو نمیکردم. دارم دیوونه میشم. بعضی وقتا دیگه نمیکشم و نمیفهمم چه کاری درسته و چه کاری غلط.

فقط میدونم کوچکترین خبر یا نشونی از تو برام بزرگترین ارزو و امیدواریه.

سلامت و شاد باشی عشقم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 8:43  توسط | 

گاهی وقتا دلم هوای قدیمو میکنه. خیلیی

اما دیگه دیره. کاش میفهمیدی چی میگم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 8:3  توسط | 

بعضی وقتا دلم میسوزه که ای چرا یبارم شده یه پیغام برامحتی تو نظرات اینجا نذاشتی؟؟!!!

خیلی بیمعرفت شدی. هر کاری که میتونستم انجام دادم و تمام تلاشمو کردم که تا میتونم ازت دور بشم که راحت بتونی با آرامش زندگی جدید بسازی برای خودت. حتی راهی واسه برگشت نذاشتم. اما با تمام این اوضاع هنوز دلت راضی نیست ...

فکرشم نمیکردم ، یروزی میفهمی که اونی که عاشق تر بود منم نه تو. اونی که ضرر بیشتر کرد تویی نه من!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 13:58  توسط | 

صدات که خیلی شا بود. امیدوارم ته دلتم واقعا شاد باشه مثل صدات.

هر جا هستی موفق باشی. اینم بدون که همیشه به یادتم. راستی، چقدر خوب کردی خط قبلیتو دوباره روشن کردی. اینجوری هر از چند گاهی صداتو میشنوم بدون اینکه بفهمی.

دیگه میتونی راحت باشی و راحت از دستم زندگی کنی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 10:39  توسط | 

فردا روزیه که همیشه آرزو داشتم تا آخر عمر کنارت داشته باشم و خودم کیک تولدتو بگیرم برات. این روزا اما نمیدونم تو چه حالی و کیه که داره برات این کارارو میکنه. اما میدونم جسمت و چشمت و روحت هرجا که باشه فکرت اینجاست. مثل خودم.

تولدت مبارک نیمه ی گمشده


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 15:17  توسط | 
حیف از اون همه احساس که به همین آسونی از بین بردیش.

دیگه ایمیل نمیدم که یوقت خدایی نکرده خاطرت مکدر نشه. اگه بخوای میای اینجا و میخونی نوشته هامو.

خواستم تولدتو بهت تبریک بگم و اینو بدونی که برام بهترین بودی. اما دیگه کنار هم جایی نداریم برای بازگشت. ولی دوست که دارم و هنوز آرزومه که یبارم شده دوباره حتی 1 دقیقه ببینمت.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 7:50  توسط | 

میخوام بدونی که تو قشنگترین اشتباه زندگیم بودی ساناز.

کاش تمام این حسا رو با تو تجربه میکردم. میدونم تو زندگی هر کسی بری خوشبختش میکنی. پس برات دعا میکنم و آرزومه که یروز حتی تصادفیم شده ببینمت. خودت که میدونی، هیچی مثل عشق اول نمیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1392ساعت 9:55  توسط |